برخورد
سفینه فضایی مرا به همراه مقداری آذوقه و تجهیزات در سطح سیاره لوتوس نزدیک پایگاه بین المللی پیاده کرد و سپس نفر قبلی را که ماموریتش به پایان رسیده بود با خود برد. حالا من در سطح این سیارک کم جاذبه و سرد تنها بودم و تا شش ماه آینده کسی به دیدارم نمی آمد.
زمینی که من بر روی آن ایستاده بودم دشت وسیعی بود که توسط کوه های خشن و البته کم ارتفاع احاطه شده بود. پشت سرم در فاصله نه چندان دور پایگاه کوچک ساتان با چراغ های زرد و آبی خودنمایی می کرد. ایستادنم آنجا بدون حفاظ خطرناک بود بنابراین وسایل و تجهیزاتم را در خودرو رباتیک گذاشتم و به سمت پایگاه حرکت کردم.
پایگاه شامل سه نیم کره می شد با سه اندازه مختلف که توسط سه دالان نیم استوانه به هم متصل شده بودند. در نیم کره بزرگتر یک جنگل مینیاتوری قرار داشت که وظیفه تولید اکسیژن و آب بر عهده او بود.گیاهانی و درختانی از سیاره مادر در آن کاشته شده بود.ند و تعدادی ربات که بطور منظم و دقیق وظیفه آبیاری و نگهداری از آنها را بر عهده داشتند. نیم کره دوم یک نیروگاه دوگانه اتمی-خورشیدی بود که انرژی دو نیم کره دیگر از آنجا تامین می شد و نیم کره سوم محل استقرار من، تجهیزات و کنترل ها بود. در واقع ساتان به گونه ای ساخته و استتار شده بود که بتواند در مقابل شرایط جوی بسیار سخت لوتوس و برخورد احتمالی سنگ های آسمانی مقاومت کند.
شاید الان از خودتان بپرسید که من تک و تنها در این سیاره دور چه می کردم و مگر چه اتفاق مهمی قرار بود رخ دهد؟ خب من یا بهتر بگویم ما قسمتی از پروژه گوش فضایی بودیم. از زمانی که نژاد ما توانست پا از سیاره خود بیرون بگذارد و در سیارات خالی از سکنه دیگر مستقر شود همیشه در این فکر بود که نشانه هایی از حیات در دیگر کهکشان ها بیابد و با آن ها ارتباط برقرار کند. بنابراین دولت ها بودجه ای برای این کار اختصاص دادند، صدها پایگاه مانند ساتان در سیاراتی مانند لوتوس ایجاد شدند و هزاران نفر در این گونه پایگاه ها مشغول به کار شدند. به طور مرتب از این پایگاه ها پیغام ها و علائمی به فضا فرستاده می شود و گیرنده ها نیز مترصد فرصتی بودند که پیامی و یا حتی سیگنالی دریافت کنند خیلی ها نیز مانند من داوطلبانه مدتی در این پایگاه ها زندگی می کردند تا بتوانند علایم و نشانه هایی از حیات در سیارات دیگر پیدا کنند اما باید بگویم نتیجه کار تا کنون نا امید کننده بوده است. سالیان سال است هیچ خبری نشد. تنها چیزی که با آن رو به رو شده بودیم فقط سکوت بود و دیگر هیچ. راستش را بخواهید هیچ چیز هیجان انگیزی دیگری نیز در کار ما وجود نداشت. چند سالی میشد که این پروژه پرخرج و بی ثمر راه اندازی شده بود و باید اعتراف کنم من هم کم کم به آن دسته از کسانی پیوسته بودم که معتقد بودند این پروژه راه به جایی نخواهد برد و به زودی شکست خواهد خورد.
اما یک روز اتفاقی افتاد که باعث شد نظرم به کلی تغییر کند .
آنروز هم مانند روزهای دیگر بود، ناهارم در دستگاه در حال گرم شدن بود ، موسیقی مورد علاقه ام داشت پخش می شد و همزمان با آن من نیز در حال مطالعه خبرهایی بودم که هر دو روز یکبار از سیاره مادر برایم ارسال می شد. اما ناگهان اتفاقی افتاد که سال ها منتظرش بودیم. صدای آژیر کوتاهی از دستگاه گیرنده بلند شد. این آژیر کوتاه که یک لحظه بیشتر طول نکشید مرا مانند فنری به سمت دستگاه پرتاب کرد. هیجان ناشی از آن اتفاق را هیچگاه فراموش نمی کنم. آیا ما پاسخی دریافت کرده بودم؟ آیا کسی پیغام ما را دریافت کرده بود و به آن پاسخ داده بود؟اگر این گونه باشد فصل تازه ای در تاریخ مردم سرزمین من آغاز خواهد شد و من می توانم با افتخار سر آغاز این تاریخ باشم. با تمام تلاشی که کردم دیگر چیزی نشنیدم.روز بعد خبری نشد و روز بعد هم همینطور.دیگر داشتم نا امید می شدم.شاید دستگاه مشکل فنی پیدا کرده بود و انفجار ناشی از برخورد یک شهاب سنگ با سطح لوتوس را سیگنال تشخیص داده بود. ولی در صبح روز چهارم ورق برگشت. طبق وظیفه هر روزه پیام هایی فرستادم و می خواستم مشغول خوردن صبحانه شوم که ناگهان دستگاه سیگنال دیگری دریافت کرد پیام را دوباره فرستادم و پاسخ همان بود. کاملا مطمئن شده بودم که کسی به پیام های من پاسخ می دهد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. دستگاه رادیویی را روی سیگنال مورد نظر تنظیم کردم اما جز صدای خش خش چیزی نشنیدم. طبیعی هم بود چون سیگنال ها ضعیف بودند و امکان شنیدن صدا کم اما من امیدوار بودم با قوی تر شدن سیگنال ها بتوانم صدای مخاطبانم را هم بشنوم. این انتظار هم دیری نپایید . یازده روز پس از دریافت اولین تماس صداهایی در میان خش خش رادیو شنیدم. هیجان و لرزش شدیدی تمام تنم را در بر گرفت. آیا من نخستین کسی بودم که داشتم به صدای یک موجود ماورائی را گوش می دادم؟ سعی کردم پاسخ دهم اما نمی توانستم .صدایم می لرزید و گلویم خشک شده بود. پس از اینکه بر خودم مسلط شدم دهانم را نزدیک فرستنده بردم و گفتم: سلام ،من شایا هستم. شما کی هستید و از کدام سیاره، منظومه و کهکشان هستید؟ می دانستم که طرف مقابلم حرف هایم را نمی فهمد اما برای ارتباط باید از جایی شروع می کردم. برای این منظور قبلا آموزش های لازم را دیده بودم. مدتی سکوت برقرار شد و دوباره صدای موجود فضایی واضح تر از قبل به گوش رسید. گمان کنم او هم همین سوال ها را از من می پرسید. لحن صحبتم را ملایم تر کردم تا در مخاطبم احساس دوستی ایجاد کنم و نگران بودم که نکند این لحن جدید در طرف مقابل احساس دشمنی و خصومت ایجاد کند؟ هر طور بود باید با این موجودات فضایی ارتباط دوستانه ای برقرار می کردم. در طی این مدت سیاره مادر هم از این ارتباط آگاه شده بود و مرتب دستورات جدیدی می رسید. من نیز هر چه از موجود فضایی دریافت می کردم به سیاره ام می فرستادم. زبان شناسان و دانشمندان صداهای رسیده را تجزیه و تحلیل می کردند تا به مفهوم آن پی ببرند ،دولت ها ارتش هایشان را برای مقابله احتمالی آماده می کردند و مردم بعضی با خوشحالی و بعضی با نگرانی در مورد این موضوع صحبت می کردند.اما من فارغ از اتفاقات سیاره کارهای زیادی باید انجام میدادم.
موجود فضایی و سفینه اش با سرعت زیادی در حال نزدیک شدن به لوتوس بودند. حالا ما دوستان خوبی برای هم شده بودیم و از طریق گیرنده هایمان دائم با هم در ارتباط بودیم و صحبت می کردیم هر چند حرف همدیگر را نمی فهمیدیم اما سعی می کردیم چیز تازه ای از میان اصواتی که از حنجره طرف مقابل خارج می شود کشف کنیم. گاهی برایش شعر میخواندم و گاهی آواز. گمان کنم او هم دقیقا همین کارها را برای من انجام می داد.
روز موعود بالاخره فرا رسید. هفده روز پس از نخستین تماس نور سفید رنگی در افق سمت چپ دیدم. آن نور سفید بی شک مال سفینه موجود فضایی بود. اگر چه دانشمندان و سفرایی از سیاره مادر به حرکت در آمده بودند اما تا ده روز دیگر نمیتوانستند به لوتوس برسند. بنابراین من در خط مقدم ارتباط با موجودات فضایی قرار داشتم و از این لحاظ به خودم میبالیدم. این کار اگر چه می توانست هیجان انگیز و افتخار آفرین باشد همان اندازه نیز می توانست خطرناک باشد چون من هنوز شناخت کافی از موجود فضایی و قصد و نیت او نداشتم. مدت زمان کوتاهی بعد دیگر به وضوح می توانستم سفینه ناشناس را ببینم. این شی عجیب بیشتر شبیه یک هرم نامتقارن بود تا یک سفینه فضایی. رنگ آن به نظر می رسید که زمانی سفید بوده است اما سفر طولانی و برخورد شهاب سنگ های ریز رنگ آنرا به خاکستری تغییر داده بودند. از این فاصله نیز می شد فهمید که سفینه غول پیکریست. حتی بزرگترین سفاین باری ما نیز از لحاظ شکوه و بزرگی به پای آن نمی رسیدند. آن غول با شکوه به آرامی یک کودک خفته در گهواره پایین آمد و در فاصله دورتری از پایگاه ساتان بر زمین نشست. حالا نوبت من بود که به عنوان میزبان به میهمانانم خوش امد بگویم. لباس فضایی ام را قبلا پوشیده و خودم را برای این لحظه تاریخی آماده کرده بودم برای مقابله با اتفاقات غیر قابل پیش بینی دستورات خاصی داشتم که یکی از آنها استفاده از سلاح بود اما من اعتقادی به اسلحه نداشتم بنابراین آنها را همراه خود نبردم. دستگاه ها روی کنترل اتوماتیک بودند، دوربین ها و دستگاه های صدابرداری با دقت تمام، کوچکترین جزئیات را ثبت و ضبط می کردند. برای آخرین بار قبل از خروج از ساتان پیامی به سفینه فرستادم: سلام، به سیاره لوتوس خوش آمدید.
در فاصله معینی روبه روی سفینه غول پیکر ایستادم. هنوز خبری نبود.می دانستم که ساکنان سفینه مرا به شدت زیر نظر دارند. برای آن ها دستی تکان دادم و منتظر عکس العمل آنها شدم. کم کم از طرف سفینه صدایی به گوش رسید سپس قسمتی از آن باز شد و نور پرقدرتی به بیرون تابید به دنبال آن موجود فضایی پا به بیرون گذاشت. حالا من و او روبروی هم قرار داشتیم.لحظه هیجان انگیزی بود. دو موجود متفاوت از دو دنیای متفاوت . با آنکه هر دو لباس مخصوصی به تن داشتیم اما همین طوری هم می شد فهمید تفاوت های فیزیکی بسیاری با هم داریم. او قد کوتاهی داشت با سری کوچک، دو دست در طرفین بدنش و دو پا که بوسیله آن ها راه می رفت. صورتش را نمی دیدم زیرا در پشت کلاهی با شیشه ای تیره پنهان شده بود. می خواستم راهی برای ارتباط با او پیدا کنم اما نمیدانستم چگونه. هیجان ناشی از اولین برخورد مرا فلج کرده بود. موجود فضایی مرا از این مخمصه نجات داد و برای ارتباط پیش قدم شد. به آهستگی قدمی پیش گذاشت و دستش را به سویم دراز کرد نمیدانستم چه کار کنم بی اختیار من هم دستم را به سویش دراز کردم و دستش را فشردم. لحظه حساسی بود. در آن لحظه ما رهبران دو دنیا بودیم که گویا در مورد صلح به توافق رسیده بودیم اما این لحظه زیاد طول نکشید. او دستش را رها کرد و دوباره بر جای خود ایستاد. می خواستم او را به درون ساتان دعوت کنم اما نمی دانستم چگونه منظورم بیان کنم. فکری به ذهنم رسید، با دستم به او ،خودم و ساتان اشاره کردم که یعنی به خانه من برویم و . هدفم را فهمید ولی با دست راستش حرکتی انجام داد که گمان کنم دعوتم را رد کرد. حدسم درست بود. بنابراین هدایایی که از قبل آماده کرده بودم به موجود فضایی بخشیدم و او نیز هدایایی که به همراه داشت به من داد و به سرعت به سمت سفینه اش برگشت. ارتباط کوتاه ما به پایان رسیده بود هر چند خیلی دوست داشتم او مدتی پیش من بماند تا بیشتر با هم آشنا شویم اما چاره ای نبود او تصمیم به رفتن گرفته بود و من نمی تواتستم جلویش را بگیرم. شاید او هم می خواست تا هر چه زودتر به سیاره اش برگردد و خبر این کشف مهم را به اطلاع همه برساند.
آنقدر آنجا ماندم تا سفینه تبدیل به نقطه ای نورانی در افق تبدیل شد و سپس برای همیشه در پشت کوه های دور دست فرو رفت. تلاش های ما بالاخره نتیجه داده بود و ما می دانستیم که در این دنیای پهناور تنها نیستیم.
سال بعد مردمانی از آن سرزمین به سیاره ما آمدند و سفیرانی از جانب ما به سرزمین آن ها رفتند.داد و ستد ها شکل گرفت، دانش ها مبادله شد و رفت و آمدها گسترش پیدا کرد. کسانی از ما در سرزمین آنها ساکن شدند و مردمانی از آنها در سیاره ما سکنی گزیدند. حالا ما می دانیم آنها که هستند و متعلق به کدام سیاره و کهکشان هستند. آنها خودشان را انسان و سیاره شان را زمین می نامیدند..
