تبليغاتX
داستان

داستان

برخورد

                                       برخورد         

سفینه فضایی مرا به همراه مقداری آذوقه و تجهیزات در سطح سیاره لوتوس نزدیک پایگاه بین المللی پیاده کرد و سپس نفر قبلی را که ماموریتش به پایان رسیده بود با خود برد. حالا من در سطح این سیارک کم جاذبه و سرد تنها بودم و تا شش ماه آینده کسی به دیدارم نمی آمد.

زمینی که من بر روی آن ایستاده بودم دشت وسیعی بود که توسط کوه های خشن و البته کم ارتفاع احاطه شده بود. پشت سرم در فاصله نه چندان دور پایگاه کوچک ساتان با چراغ های زرد و آبی خودنمایی می کرد. ایستادنم آنجا بدون حفاظ خطرناک بود بنابراین وسایل و تجهیزاتم را در خودرو رباتیک گذاشتم و به سمت پایگاه حرکت کردم.

پایگاه شامل سه نیم کره می شد با سه اندازه مختلف که توسط سه دالان نیم استوانه به هم متصل شده بودند. در نیم کره بزرگتر یک جنگل مینیاتوری قرار داشت که وظیفه تولید اکسیژن و آب بر عهده او بود.گیاهانی و درختانی از سیاره مادر در آن کاشته شده بود.ند و تعدادی ربات که بطور منظم و دقیق وظیفه آبیاری و نگهداری از آنها را بر عهده داشتند. نیم کره دوم  یک نیروگاه دوگانه اتمی-خورشیدی بود که انرژی دو نیم کره دیگر از آنجا تامین می شد و نیم کره سوم محل استقرار من، تجهیزات و کنترل ها بود. در واقع ساتان به گونه ای ساخته و استتار شده بود که بتواند در مقابل شرایط جوی بسیار سخت لوتوس و برخورد احتمالی سنگ های آسمانی مقاومت کند.

شاید الان از خودتان بپرسید که من تک و تنها در این سیاره دور چه می کردم و مگر چه اتفاق مهمی قرار بود رخ دهد؟ خب من یا بهتر بگویم ما قسمتی از پروژه گوش فضایی بودیم. از زمانی که نژاد ما توانست پا از سیاره خود بیرون بگذارد و در سیارات خالی از سکنه دیگر مستقر شود همیشه در این فکر بود که نشانه هایی از حیات در دیگر کهکشان ها بیابد و با آن ها ارتباط برقرار کند. بنابراین دولت ها بودجه ای برای این کار اختصاص دادند، صدها پایگاه مانند ساتان در سیاراتی مانند لوتوس ایجاد شدند و هزاران نفر در این گونه پایگاه ها مشغول به کار شدند. به طور مرتب از این پایگاه ها پیغام ها و علائمی به فضا فرستاده می شود و گیرنده ها نیز مترصد فرصتی بودند که پیامی و یا حتی سیگنالی دریافت کنند خیلی ها نیز مانند من داوطلبانه مدتی در این پایگاه ها زندگی می کردند تا بتوانند علایم و نشانه هایی از حیات در سیارات دیگر پیدا کنند اما باید بگویم نتیجه کار تا کنون نا امید کننده بوده است. سالیان سال است هیچ خبری نشد. تنها چیزی که با آن رو به رو شده بودیم فقط سکوت بود و دیگر هیچ. راستش را بخواهید هیچ چیز هیجان انگیزی دیگری نیز در کار ما وجود نداشت. چند سالی میشد که این پروژه پرخرج و بی ثمر راه اندازی شده بود و باید اعتراف کنم من هم کم کم به آن دسته از کسانی پیوسته بودم که معتقد بودند  این پروژه راه به جایی نخواهد برد و به زودی شکست خواهد خورد.

 اما یک روز اتفاقی افتاد که باعث شد  نظرم به کلی تغییر کند .

آنروز هم مانند روزهای دیگر بود، ناهارم در دستگاه در حال گرم شدن بود ، موسیقی مورد علاقه ام داشت پخش می شد و همزمان با آن من نیز در حال مطالعه خبرهایی بودم که هر دو روز یکبار از سیاره مادر برایم ارسال می شد. اما ناگهان اتفاقی افتاد که سال ها منتظرش بودیم. صدای آژیر کوتاهی از دستگاه گیرنده بلند شد. این آژیر کوتاه که یک لحظه بیشتر طول نکشید مرا مانند فنری به سمت دستگاه پرتاب کرد. هیجان ناشی از آن اتفاق را هیچگاه فراموش نمی کنم. آیا ما پاسخی دریافت کرده بودم؟ آیا کسی پیغام ما را دریافت کرده بود و به آن پاسخ داده بود؟اگر این گونه باشد فصل تازه ای در تاریخ مردم سرزمین من آغاز خواهد شد و من می توانم با افتخار سر آغاز این تاریخ باشم. با تمام تلاشی که کردم دیگر چیزی نشنیدم.روز بعد خبری نشد و روز بعد هم همینطور.دیگر داشتم نا امید می شدم.شاید دستگاه مشکل فنی پیدا کرده بود و انفجار ناشی از برخورد یک شهاب سنگ با سطح لوتوس را سیگنال تشخیص داده بود. ولی در صبح روز چهارم ورق برگشت. طبق وظیفه هر روزه پیام هایی فرستادم و می خواستم مشغول خوردن صبحانه شوم که ناگهان دستگاه سیگنال دیگری دریافت کرد پیام را دوباره فرستادم و پاسخ همان بود. کاملا مطمئن شده بودم که کسی به پیام های من پاسخ می دهد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. دستگاه رادیویی را روی سیگنال مورد نظر تنظیم کردم اما جز صدای خش خش چیزی نشنیدم. طبیعی هم بود چون سیگنال ها ضعیف بودند و امکان شنیدن صدا کم اما من امیدوار بودم با قوی تر شدن سیگنال ها بتوانم صدای مخاطبانم را هم بشنوم. این انتظار هم دیری نپایید . یازده روز پس از دریافت اولین تماس صداهایی در میان خش خش رادیو شنیدم. هیجان و لرزش شدیدی تمام تنم را در بر گرفت. آیا من نخستین کسی بودم که داشتم به صدای یک موجود ماورائی را گوش می دادم؟ سعی کردم پاسخ دهم اما نمی توانستم .صدایم می لرزید و گلویم خشک شده بود. پس از اینکه بر خودم مسلط شدم دهانم را نزدیک فرستنده بردم و گفتم: سلام ،من شایا هستم. شما کی هستید و از کدام سیاره، منظومه و کهکشان هستید؟ می دانستم که طرف مقابلم حرف هایم را نمی فهمد اما برای ارتباط باید از جایی شروع می کردم. برای این منظور قبلا آموزش های لازم را دیده بودم. مدتی سکوت برقرار شد و دوباره صدای موجود فضایی واضح تر از قبل به گوش رسید. گمان کنم او هم همین سوال ها را از من می پرسید. لحن صحبتم را ملایم تر کردم تا در مخاطبم احساس دوستی ایجاد کنم و نگران بودم که نکند این لحن جدید در طرف مقابل احساس دشمنی و خصومت ایجاد کند؟ هر طور بود باید با این موجودات فضایی ارتباط دوستانه ای برقرار می کردم. در طی این مدت سیاره مادر هم از این ارتباط آگاه شده بود و مرتب دستورات جدیدی می رسید. من نیز هر چه از موجود فضایی دریافت می کردم به سیاره ام می فرستادم. زبان شناسان و دانشمندان صداهای رسیده را تجزیه و تحلیل می کردند تا به مفهوم آن پی ببرند ،دولت ها ارتش هایشان را برای مقابله احتمالی آماده می کردند و مردم بعضی با خوشحالی و بعضی با نگرانی در مورد این موضوع صحبت می کردند.اما من فارغ از اتفاقات سیاره کارهای زیادی باید انجام میدادم.

موجود فضایی و سفینه اش با سرعت زیادی در حال نزدیک شدن به لوتوس بودند. حالا ما دوستان خوبی برای هم شده بودیم و از طریق گیرنده هایمان دائم با هم در ارتباط بودیم و صحبت می کردیم هر چند حرف همدیگر را نمی فهمیدیم اما سعی می کردیم چیز تازه ای از میان اصواتی که از حنجره طرف مقابل خارج می شود کشف کنیم. گاهی برایش شعر میخواندم و گاهی آواز. گمان کنم او هم دقیقا همین کارها را برای من انجام می داد.

روز موعود بالاخره فرا رسید. هفده روز پس از نخستین تماس نور سفید رنگی در افق سمت چپ دیدم. آن نور سفید بی شک مال سفینه موجود فضایی بود. اگر چه دانشمندان و سفرایی از سیاره مادر به حرکت در آمده بودند اما تا ده روز دیگر نمیتوانستند به لوتوس برسند. بنابراین من در خط مقدم ارتباط با موجودات فضایی قرار داشتم و از این لحاظ به خودم میبالیدم. این کار اگر چه می توانست هیجان انگیز و افتخار آفرین باشد همان اندازه نیز می توانست خطرناک باشد چون من هنوز شناخت کافی از موجود فضایی و قصد و نیت او نداشتم. مدت زمان کوتاهی بعد دیگر به وضوح می توانستم سفینه ناشناس را ببینم. این شی عجیب بیشتر شبیه یک هرم نامتقارن بود تا یک سفینه فضایی. رنگ آن به نظر می رسید که زمانی سفید بوده است اما سفر طولانی و برخورد شهاب سنگ های ریز رنگ آنرا به خاکستری تغییر داده بودند. از این فاصله نیز می شد فهمید که سفینه غول پیکریست. حتی بزرگترین سفاین باری ما نیز از لحاظ شکوه و بزرگی به پای آن نمی رسیدند. آن غول با شکوه به آرامی یک کودک خفته در گهواره پایین آمد و در فاصله دورتری از پایگاه ساتان بر زمین نشست. حالا نوبت من بود که به عنوان میزبان به میهمانانم خوش امد بگویم. لباس فضایی ام را قبلا پوشیده و خودم را برای این لحظه تاریخی آماده کرده بودم برای مقابله با اتفاقات غیر قابل پیش بینی دستورات خاصی داشتم که یکی از آنها استفاده از سلاح بود اما من اعتقادی به اسلحه نداشتم بنابراین آنها را همراه خود نبردم. دستگاه ها روی کنترل اتوماتیک بودند، دوربین ها و دستگاه های صدابرداری با دقت تمام، کوچکترین جزئیات را ثبت و ضبط می کردند. برای آخرین بار قبل از خروج از ساتان پیامی به سفینه فرستادم: سلام، به سیاره لوتوس خوش آمدید.

در فاصله معینی روبه روی سفینه غول پیکر ایستادم. هنوز خبری نبود.می دانستم که ساکنان سفینه مرا به شدت زیر نظر دارند. برای آن ها دستی تکان دادم و منتظر عکس العمل آنها شدم. کم کم از طرف سفینه صدایی به گوش رسید سپس قسمتی از آن باز شد و نور پرقدرتی به بیرون تابید  به دنبال آن موجود فضایی پا به بیرون گذاشت. حالا من و او روبروی هم قرار داشتیم.لحظه هیجان انگیزی بود. دو موجود متفاوت از دو دنیای متفاوت . با آنکه هر دو لباس مخصوصی به تن داشتیم اما همین طوری هم می شد فهمید تفاوت های فیزیکی بسیاری با هم داریم. او قد کوتاهی داشت با سری کوچک، دو دست در طرفین بدنش و دو پا که بوسیله آن ها راه می رفت. صورتش را نمی دیدم زیرا در پشت کلاهی با شیشه ای تیره پنهان شده بود. می خواستم راهی برای ارتباط با او پیدا کنم اما نمیدانستم چگونه. هیجان ناشی از اولین برخورد مرا فلج کرده بود.  موجود فضایی مرا از این مخمصه نجات داد و برای ارتباط پیش قدم شد. به آهستگی قدمی پیش گذاشت و دستش را به سویم دراز کرد نمیدانستم چه کار کنم بی اختیار من هم دستم را به سویش دراز کردم و دستش را فشردم. لحظه حساسی بود. در آن لحظه ما رهبران دو دنیا بودیم که گویا در مورد صلح به توافق رسیده بودیم اما این لحظه زیاد طول نکشید. او دستش را رها کرد و دوباره بر جای خود ایستاد. می خواستم او را به درون ساتان دعوت کنم اما نمی دانستم چگونه منظورم بیان کنم. فکری به ذهنم رسید، با دستم به او ،خودم و ساتان اشاره کردم که یعنی به خانه من برویم و . هدفم را فهمید ولی با دست راستش حرکتی انجام داد که گمان کنم دعوتم را رد کرد. حدسم درست بود. بنابراین هدایایی که از قبل آماده کرده بودم به موجود فضایی بخشیدم و او نیز هدایایی که به همراه داشت به من داد و به سرعت به سمت سفینه اش برگشت. ارتباط کوتاه ما به پایان رسیده بود هر چند خیلی دوست داشتم او مدتی پیش من بماند تا بیشتر با هم آشنا شویم اما چاره ای نبود او تصمیم به رفتن گرفته بود و من نمی تواتستم جلویش را بگیرم. شاید او هم می خواست تا هر چه زودتر به سیاره اش برگردد و خبر این کشف مهم را به اطلاع همه برساند.

آنقدر آنجا ماندم تا سفینه تبدیل به نقطه ای نورانی در افق تبدیل شد و سپس برای همیشه در پشت کوه های دور دست فرو رفت. تلاش های ما  بالاخره نتیجه داده بود و ما می دانستیم که در این دنیای پهناور تنها نیستیم.

سال بعد مردمانی از آن سرزمین به سیاره ما آمدند و سفیرانی از جانب ما به سرزمین آن ها رفتند.داد و ستد ها شکل گرفت، دانش ها مبادله شد و رفت و آمدها گسترش پیدا کرد. کسانی از ما در سرزمین آنها ساکن شدند و مردمانی از آنها در سیاره ما سکنی گزیدند. حالا ما می دانیم آنها که هستند و متعلق به کدام سیاره و کهکشان هستند.  آنها خودشان را انسان و  سیاره شان را زمین می نامیدند..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 7:54  توسط   | 

تصویر نزدیک از یک نوشته روی یک مقوا و یک کاسه پلاستیکی.توی کاسه چند سکه 25 تومانی و 50 تومانی دیده میشود.روی مقوا با خط بدی نوشته شده: من کورم و نمیتوانم کار کنم،بچه هایم گرسنه اند لطفا به من کمک کنید.

 

خارجی- پیاده رو- روز

پیرمرد نابینایی در پیاده رو نشسته و به دیوار تکیه داده، مقوا و کاسه پلاستیکی روبرویش روی زمین قرار دارند.پاهای مردمی که از جلوی پیرمرد عبور می کنند در تصویر دیده می شود. یکی دو نفر مکث کوتاهی می کنند اما بلافاصله به راه خود ادامه می دهند.

پای مردی که شلوار روشن به پا دارد به پیرمرد نزدیک می شود لحظه ای مکث می کند و به راه خود ادامه می دهد اما هنوز یک قدم دور نشده بر می گردد خم می شود و مقوا را از روی زمین برمی دارد.

 

پلکان خانه ای در همان پیاده رو

مرد که جوان لاغر اندامی است با ریش و موی بلند روی پله ای که یک متر با پیرمرد فاصله ندارد می نشیند، قلم و دوات خود را در می آورد و پشت مقوا چیزی می نویسد.

 

خارجی- همان پیاده رو

پیرمرد همچنان سر جای خود نشسته، مقوا و کاسه پلاستیکی روبرویش روی زمین قرار دارند.پاهای مردمی که از جلوی پیرمرد عبور می کنند در تصویر دیده می شود. چند عابر هنگام عبور لحظه ای می ایستند ،نوشته روی مقوا را می خوانند ، پولی در کاسه می اندازند و دور می شوند.

 

تصویر نزدیک از یک نوشته روی یک مقوا و یک کاسه پلاستیکی. توی کاسه پر از سکه 25 تومانی و 50 تومانی است.حتی چند اسکناس 200 تومانی و 500 تومانی و یک 1000تومانی دیده میشود.روی مقوا با خط زیبایی نوشته شده :امروز روز بسیار زیبایی است اما افسوس که من نمی توانم این روز زیبا را ببینم.

 

بر اساس داستانی کوتاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:24  توسط   | 

مترو

داخلی-کوپه قطار تهران/کرج-روز

 

تصویر فید می شود و منظره بیرون، از قاب پنجره قطار دیده می شود.

قطار در حال حرکت است، صدای مردی بگوش می رسد:

مرد اول: بشین همینجا.

تصویر فید میشود به سیاهی و صدای ملایم گیتار بگوش می رسد.

نام فیلم روی صفحه سیاه دیده می شود: "دو دقیقه زندگی"

دوباره تصویر فید  می شود و مناظر بیرون در قاب پنجره قطار دیده می شوند صدای مرد دوم به گوش می رسد.

مرد دوم: بیا تقسیمشون کنیم…خلاص.

مرد اول: تو بازار طلا فروش ها یه نفرو میشناسم که میتونیم جنسارو اون جا آب کنیم.

صدای مرد دوم که کلافه و مضطرب به نظر می رسد به گوش می رسد:

مرد دوم:چرا با تاکسی نرفتیم؟ تا برسیم بازار که شب شده.

مرد اول: پولمون کجا بود مرد حسابی؟من که 1000 تومن بیشتر تو جیبم نیست تو هم که واسه سیگارت از من پول گرفتی.

مرد دوم با کمی مکث:نگا کن تورو خدا…این همه طلا داریم ولی به درد            نمی خورن.

مرد اول: عوضش وقتی آبشون کردیم کلی پول گیرمون میاد مشتی.

لحظه ای سکوت بین آن دو برقرار می شود،جز صدای قطار صدای دیگری به گوش نمی رسد.مناظر بیرون همچنان به سرعت از جلوی چشم عبور میکنند.صدای مرد دوم دوباره به گوش می رسد.

مرد دوم:من سهممو الان می خوام.

مرد اول:دیگه داری رو مخم راه میری ها، داری عصبیم می کنی.

مرد دوم: چرا؟…مگه من حرف نامربوطی زدم؟.

مرد اول: دیوونه شدی؟

مرد دوم: طلا هارو تقسیم میکنیم تو میری سی خودت منم سی خودم.

مرد اول:خر نشو،اینارو هیچ جا نمیتونی آب کنی.ممکنه گیر بیفتی.

مرد دوم:من هم اندازه تو عقلم می رسه 

مرد اول: نمیذارم منو تو درد سر بندازی،تو گیر بیفتی پای منم گیره.

مرد دوم:اصلا اون کیف چرا همش دست توئه؟ بده من خودم نگرش میدارم.

مرد اول:نمیدم، میخوایی چیکار کنی؟

مرد دوم: تو میخوایی سر من کلاه بذاری.. اون کیفو بده ببینم چقدر طلا توشه؟

مرد اول: بشین سر جات بابا...

مرد دوم:دارم با زبون خوش بهت میگم یا همین الان در اون کیفو باز میکنی یا…

مرد اول با عصبانیت: یا چی؟

مرد دوم: یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

مرد اول: دستتو بکش...

صدای کشمکش و گلاویز شدن دو نفر به گوش میرسد.

مرد دوم: بده ببینم اون کیفو...

مرد اول: برو گمشو اونور بابا...

قطار وارد تونل میشود و تصویر قاب پنجره سیاه میشود.تصویر دو مرد در شیشه پنجره منعکس میشود که مشغول زد و خورد هستند.صداهای درهم برهمی  بگوش میرسد:

آی..الاغ..نشونت  میدم..کثافت..آخ..بگیر اینم پول..میکشمت مرتیکه..کثافت..بیشرف…آخ

یکی از مرد ها چاقویی از جیبش در می آورد،قطار از تونل خارج میشود و تصویر دو مرد محو میشود اما دیگر منظره بیرون از قاب پنجره دیده نمی شود.صدای مردی بگوش می رسد که داد میزند آخ...

تصویر فید می شود به سیاهی و تنها صدای ملایم گیتار بگوش می رسد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:47  توسط   | 

فوتبال

بازی آلمان و ترکیه که تمام شد همه ناراحت بودیم بجز پدرم چونکه طرفدار سرسخت آلمان ها بود..با اینکه اصلا اهل فوتبال و این جور چیزها نیست اما بخاطر آلمان می نشست و بازی های این تیم را نگاه می کرد.بعد از بازی که با پیروزی سه بر دو آلمان به پایان رسید پدرم فاتحانه بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:آلمان شکست ناپذیره،همیشه هم همینطور بوده و خواهد بود و در ادامه شروع کرد به شمردن برتری های سیاسی و اقتصادی و نظامی آلمان. و بعد در ادامه صحبت هایش گفت: در جنگ جهانی همه ملتها درمقابل آلمان سر تعظیم فرود آورده بودند تازه  اگه هیتلراون  اشتباه رو مرتکب نمی شد واون موقع به روسیه حمله نمی کرد الان آقای دنیا بود.اونوقت با ایران متحد می شد و بجای اینکه انگلیس و آمریکا به ما زور بگن ما به اونا سروری می کردیم.البته من از حرفاش چیزی نمی فهمیدم و نمی دانستم بازی فوتبال چه ربطی به هیتلرو انگلیس و آلمان و آمریکا و روسیه  داره. انگلیس که در همون مرحله مقدماتی حذف شده بود،روسیه در گروه آلمان نبود که با هم بازی کنند وآمریکا هم که اصلادرقاره اروپا نیست.تازه هیتلر هم که سالها پیش مرده بود و کاری به فوتبال نداشت.

 

خلاصه آن روز گذشت و بازی فینال بین آلمان و اسپانیا فرا رسید

 

طبق معمول بجز پدرم که طرفدار آلمان بود ما بچه ها همگی طرفدار اسپانیا بودیم. اسپانیا که با یک گل جلو افتاد ما تقریبا به قهرمانی اش امیدوار شدیم  اما در این میان پدرم سخت ناراحت و عصبانی بود و تا آخرین لحظه منتظر بود که نتیجه بازی تغییر کند.وقتی آلمانی ها فرصتی را بدست می آوردند از جایش نیم خیز می شد و وقتی فرصت از دست می رفت از عصبانیت  سر جایش می نشست،سبیلش را می جوید و زیر لب فحش می داد.حتی یکبار شنیدم که رو به تلویزیون کرد و گفت : اگه شما بی عرضه ها نبودید که هیتلر خودکشی نمی کرد!

بازی با همان نتیجه یک بر صفر به پایان رسید و اسپانیا قهرمان اروپا شد.ما از قهرمانی اسپانیا بسیار خوشحال بودیم و از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم اما در این میان تنها یک نفر ناراحت  بود و او کسی نبود جز پدر که پس از سوت پایان بازی بلند شد و به اتاقش رفت تا شادی ما  را نبیند.در اتاق را که به هم می کوبید صدایش را شنیدم که می گفت: نگاه کن چطور یه مشت گاو باز الکی الکی قهرمان شدند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 7:47  توسط   | 

هفت اصل داوینچی برای خلاقیت

 

 

 

هفت اصل داوینچی برای خلاقیت 

 

 

1-کنجکاوی 

2-تجربه اندوزی

3-تقویت حواس

4-توجه به ناشناخته ها

5-نگرش سیستمی

6-توجه به جسم

7-تفکر مرتبط

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:28  توسط   | 

سفینه

سفينه كه به فضا پرتاب شد جمعيت زيادي دست زدند و هورا كشيدند . پسرك درحاليكه به آتش سفينه خيره شده بود دست مادرش را كشيد و گفت : مامان؟ اون الان كجا داره ميره؟

مادرش لبخندي زد و گفت : شب ها ستاره ها رو تو آسمون ديدي پسرم ؟

- اوهوم

- اين سفينه داره ميره پيش اونا اما هزار سال بعد كه    دوباره برگرده نامه ها و پيام هاي الكترونيكي ما رو به مردمي كه اون موقع رو زمين زندگي مي كنند خواهد رسوند.

-  يعني نامه من رو هم مي آره ؟

-  آره عزيزم

-  اونوقت من چند سالم ميشه؟

-  ما تا اون موقع شايد ما زنده نباشيم شايد هم زنده بمونيم و هزار ساله بشيم

پسر در روياهايش از اينكه هزار ساله شود خنديد و به سفينه اي كه هر لحظه كوچكتر و كوچكتر مي شد چشم دوخت.

 

                                      ***

 

هزار سال بعد اما وقتي سفينه به زمين مرده و خالي از سكنه رسيد كسي نبود كه به استقبالش بيايد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:36  توسط   | 

آرتور-سی-کلارک

روز ۲۹ اسفند ۱۳۸۶ آرتور سی کلارک نیز در گذشت و من چه دیر فهمیدم.او نویسنده ی محبوب دوران نوجوانی من بود.کسی که داستانهایش همیشه نوِ..پر هیجان و جذاب بودند.داستان های او مرا با خود به اعماق فضا ..به سیارات و کهکشان های دور دست می برد.با داستانهای او من در ماه فرود آمدم در مریخ زندگی کردم به کهکشان آندرو مدا سفر کردم..با آدمهای فضایی هم صحبت شدم و در سیاره ای دور دست دلم برای زمین تنگ شد.

آروتور چارلز کلارک در شانزدهم دسامبر ۱۹۱۷ در شهر ماینلند سامرست انگلستان به دنیا آمد. این نویسنده داستان های علمی-تخیلی و آینده گرا بیشتر شهرتش بخاطر رمان بی نظیر"۲۰۰۱:یک اودیسه فضایی" است که فیلمی نیز از روی آن و به همین نام توسط استنلی کوبریک ساخته شد.کلارک در طول زندگی پر بارش ایده های بسیاری را در قالب داستان های علمی-تخیلی و نیز مقالات علمی مطرح کرد. قدرت تخیل این مرد به حدی بود که بیشتر ایده های مطرح شده توسط او مانند پیشگویی جادوگری چیره دست به حقیقت پیوستند. وی شدیدا به موجودات فرازمینی معتقد بود و در بیشتر داستان های او نیز رد پای این موجودات به چشم می خورد. او می گوید این که کسانی از فضای خارج به ملاقات زمین آمده  باشند اندیشه ای کاملا معقول است و در واقع اگر این رویداد طی چند میلیارد سالی که از عمر زمین میگذرد رخ نداده باشد جای شگفتی دارد.

کلارک از سال ۱۹۵۶ در سری لانکا زندگی می کرد و در آنجا بود که به نویسنده ای تمام عیار تبدیل شد و با داستانهای بی نظیرش قلب دوستداران کتاب های علمی-تخیلی در سراسر جهان را تسخیر کرد. او در سال ۱۹۸۶ جایزه آرتور سی کلارک را بنیان نهاد.این جایزه به بهترین اثر علمی تخیلی منتشر شده در بریتانیا در سال پیش تعلق می گیرد. در سال ۱۹۸۸ کلارک به سندروم بازگشت فلج اطفال مبتلا شد و از آن پس مجبور شد بیشتر اوقات را با صندلی چرخدار حرکت کند.سرانجام کلارک صبح روز ۱۹ مارس ۲۰۰۸ در سری لانکا چشم از جهان فرو بست.

داستان کوتاه بالا را تقدیم میکنم به آرتور..کسی که قدرت تخیل را در من زنده کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:20  توسط   |